خیانت

5 سال دنبالم بود تا منو بدست بیاره

 

بعد از 5 سال بالاخره قبولش کردم

 

4 ماهه اول خیلی با هم خوب بودیم

 

تا زمانی که فهمیدم 2 ماهه اول دوستیمون 

 

با دختر عموش هم دوست بوده

 

خیلی ناراحت شدم و گفتم چرا این کار رو کردی؟

 

میگفت که تقصیره دختر عموشه نه اون

 

خلاصه جلو دختر عموشو گرفتم و مجبورش کردم که خطش رو عوض کنه

 

تا یه مدت خیالم راحت بود تا ماهه پنجم که خیلی از دروغ هاش برام رو شد

 

بازم بخشیدمش و ادامه دادم با اون همه ناراحتی 

 

چون قول داد که دیگه دروغ نگه و منم ساده و باور کردم  

 

اواسطه ماهه پنجم بود که فهمیدم بازم دختر بازی میکنه و بازم دروغ میگه بهم

 

اما بازم  با اون همه التماسی که کرد دلم سوخت و بخشیدمش

 

ماهه شیشم فهمیدم که نصفه چیزایی که میگفت بهم دروغ بوده

 

و ماهه شیشم خیلی از حرف هاشو انکار کرد.دیگه طاقتم تموم شدخ بود

 

برای همیشه باهاش بهم زدم,اما بازم با پر روییه تمام اومد و گفت که

 

بیا ادامه بدیم ام دیگه به هیچ وجه قبولش نکردم و بعد از این موضوع

 

که فهمیدم تمام مدت فقط دروغ میگفته بهم از همه ی پسر ها زده شدم

 

دیگه نتونستم و نخواستم که با کسی دوست شم

 

و هیچ وقت هم نخواهم شد,تف یه همه ی پسر هایی که

 

الکی دختر رو عاشق میکنن و فقط بهش دروغ میگن و به خاطره پوله

 

طرف باهاش دوست میشن واقعا تف به ذاته همه ی پسر هایه اینجوری

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
مجتبی

یار خوبه خودش بیاد/نه اینکه بری به سراغش